3..3...3

.

بازم سه ماه سوم سال و ماه سومش و روز سومش داره میرسه و من همچنان مثل بچگی ها واسه اینکه امشبم چطور خواهد بود و چی بهم برسه، استرس دارم و قلبم یکم تندتر میزنه.

بعد مدتها حس کردم که باید یه چند کلمه توی اینجا بنویسم.

.

 

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢
تگ ها :


آقای ما!

 .

او با فامیل رابطه خوبی داشت. فامیل او را دوست داشت. تا اینکه بهار شد و گل و بلبل به صحرا و چمن آمد. او و عده ای از فامیل شاد و شکر گذار از آمدن بهار بودند ولی عده ای دیگر با نگرانی، آرام نشسته بودند. هوا آنچنان که آنها می گفتند، خوب و بهاری نبود.

.

او بعضی اوقات کت و شلوار می پوشید و در اداره ای کار می کرد. که ناگهان ورق برگشت. انسانهای شاد، شادتر شدند و انگار در بهار خود، به سرعت شکوفا شدند. عده ای از فامیل با او گرمتر و عده ای دیگر از او دور و دورتر شدند. آنها ترجیح دادند که به خاطر خود و فرزندانشان، رابطه محدودتری با او داشته باشند. بعضی ها می گفتند که او به شدت نورانی شده و هاله ای از نور را همراه و همسایه با او می دانستند. اما عده ای هم او را در هاله ای ازابهام می دیدند...

.

تا اینکه فصل اول – بهار – با تمام فراز و نشیب هایش، تمام شد و تابستان بارور فرا رسید. او و بقیه همراهانش، خرسند از گذراندن بهار، آغاز تابستان را جشن گرفتند. انتهای بهار، روزهای سختی بود. او می گفت که باید علفهای هرز را از ریشه بکنیم تا نهال ها قوت بگیرند و رشد کنند. در چشمانش می شد فهمید که از باد و طوفان، ترسیده.

.

دیگر فامیل تمایل چندانی به حفظ رابطه و صمیمیت نداشت. هر دو طرف نگران بودند. یکی از گرمای سوزان تابستان و آن یکی از بادهای ناگهانی و زودرس بودن پائیز. او و فامیل منتظر بودند. او عاشق انتظار بود ولی از اینکه عده ای در فامیل، صبرشان لبریز شده، هم خوشحال بود و هم حسابی ترسیده بود. گاه گاه لب و لوچه ای می آمد و با نگاه خاص خودش، زیر چشمی اوضاع را برانداز می کرد.

.

بعضی ها امیدوار، بعضی ها هم دلشوره داشتند. ولی حالا دیگر تقریبا همه فامیل نگران بودند.

.

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۳
تگ ها :


ثبت رکورد در گینس

.

به نظر می رسه که رقابت در کسب مقام درغگوترین انسان در اردوی اصلاح طلبان، بالا گرفته. هم اکنون بین ابطحی و عطریانفر رقابت تنگاتگی وجود داره. پیش بینی میشه که در روزهای آینده و با ورود افراد صاحبنام این طیف به گود مسابقات، شاهد رکوردشکنی منحصر به فردی باشیم.

این دوره از مسابقات، به لحاظ کیفی و کمی از سطح بسیار بالایی برخوردار است و مردم زیادی هم از این برنامه استقبال کرده اند. همچنین مسئولین کتاب ثبت رکورد گینس، به شدت اخبار این حادثه تاریخی رو دنبال میکنه!

.

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۱
تگ ها :


بد مستی!

.

مستی هم عالمی داره. مخصوصا اگه مست قدرت باشی!

 

پ.ن. ١. نخوردیم نون گندم ولی میتونیم ببینیم دست مردم!

پ.ن. ٢. مستی هم درد اونو دیگه دوا نمیکنه...

.

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٦
تگ ها :


سر خوشی

.

پیروزی!

وقتی کارشناس صدای آمریکا دلش به این خوشه که بعضیا به موسوی میگن:

پرزیدنت موسوی!

.

 

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٠
تگ ها :


زرد آبی سبز سفید قرمز

.

سرشار از حس ناامیدی شدم. مبهوت جمعه و شنبه ای هستم که هیچ سنخیتی با هم نداشت.

بازی تلخی بود و از اینکه در این بازی نقش یک عروسک و یا سیاهی لشکر را را ایفا کردم، واقعا متاسفم. این شاعبه در اکثر جوانان ایجاد شده که تمام مناظره ها، شرکت کنندگان در مناظره و حتی افرادی که در مناظره قربانی شدند، بازی گردانان این انتخابات بودند.

هیچ وقت نیروی انتظامی را اینقدر صبور و خویشتن دار ندیده بودیم. زودتر باید می فهمیدیم که در چه مسیری گام برمی داریم و آب به آسیاب چه کسی می ریزیم.

 سرشار از خوشی رشد دموکراسی در ایران شده بودم و نفهمیدم که فضای بازی که به این سرعت فراهم شده، به همین سرعت نیز از دست می رود.

شرمنده کسانی هستم که  آنها را به شرکت در انتخابات تشویق کردم. و شرمنده خودم هستم که وقت پر ارزشم را در راهی صرف کردم که پایانش را قبلا تجربه کرده بودم.

.

 

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٤
تگ ها :


نمودار سینوسی

.

زمان: اواسط دهه ٧٠

مکان: جاده های شمال

سرم رو به شیشه ماشین میچسبوندم و هوای بارونی بیرو رو تماشا می کردم. ترکیب تیر تلگراف و کابل های کنار جاده، یه منحنی سینوسی رو تشکیل میدادن. وقتی کابل ها لای درختها گم می شدند، حس کنجکاوی همیشگی منو وادار می کرد تا دنبالشون بگردم. وقتی دوباره میدیدمشون، ذوق می کردم. ولی بعد از دو سه تا نوسان می فهمیدم، هیچ تغییری نکردند. نهایت تغییر به ظاهر تیرهای چوبی بر میگشت که بعضی هاشون سالم و تمیز بودند و بعض هاش هم شکسته و خم شده و داغون.
نمودار با یک شیب معین سعود می کرد و در نقطه اوج، به سرعت می شکست و نزول می کرد .. . . بعد از چند دقیقه دنبال کردن سعود و نزول این نمودار سیمی - چوبی، بیخیال میشدم. چون نوسانات این منحنی تکراری، ته معده منو بدجوری به نوسان مینداخت.

قبل از اینکه اتفاق ناگواری واسه خودم بیفته، چشمامو می بستم و سعی می کردم که خودمو خواب کنم. تا چند ثانیه بعد از بستن چشمام، میدیدمشون و یا اوضاع معده ام منو یادشون می نداخت، ولی نهایتا، فراموششون می کردم و می خوابیدم.

.

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۳
تگ ها :


 

.

گفتمان انتخاباتی رایج در محافل کوچک و بزرگ ایران:

- به کی رای میدی؟

- رای بدم که چی بشه؟ شما ها که تا حالا رای دادین، چه گلی به سرتون زدنند که منم بدم؟

- بابا اینبار فرق میکنه! تو رو خدا بیا به این رای بدیم تا لااقل اون نشه!

.

 

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳
تگ ها :


آقای دکتر

 .

خانم مجری رادیو: سلام آقای... (همراه با مکث) مرادی، صبح بخیر.

آقای مرادی: سلام عرض میکنم خدمت شما و شنوندگان محترم برنامه

خانم مجری رادیو: ببخشید آقای مرادی، من اسم کوچیک شما رو نمی دونم!

آقای مرادی: بله... خواهش میکنم ... من دکتر مرادی هستم، رئیس اجلاس بین المللی هم اندیشی دوول حاشیه آبهای ...

خانم مجری رادیو: بله، آقای دکتر مرادی میشه خواهش کنم که در مورد.....

.

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٤
تگ ها :


ریتمیک و هارمونیک

.

هوا دلپذیر شد، چاقاله از خاک بر دمید

.

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٧
تگ ها :