خاطره مطبوعاتی

بعد از مدتها که هوس خرید روزنامه های دوران نوجوانیم رو کرده بودم، بالاخره رفتم و یه روزنامه اطلاعات خریدم. روزنامه عصر ایران! یادش بخیر. ۶ ساله بودم و از توی این روزنامه تیکه های حروف بزرگ رو جدا می کردم و با این کار، الفبای فارسی رو تمرین می کردم. یادمه که بابام آبونه روزنامه اطلاعات بود و آقای حسینی (مطبوعاتی) اسم اونایی که آبونه بودن رو با خودکار آبی روی صفحه اول می نوشت. قیمتش هم ٢ تومن بود.

همینطور که ورق می زدم، خاطرات اون روزها واسم زنده می شد. تغییر خاصی حس نمی کردم. همچنان محتویات هر صفحه از یک جنس نبود. مثل قدیما توی صفحه خارجی میشد اخبار داخلی رو پیدا کرد و ... ستونهای ارتباط مردمی که با شکل گوشی تلفن مشخص شده بود،‌ ستون اخبار شهرستانها، صفحه ترحیم و ... همه یادآور همون روزنامه اطلاعات سیاه و سفیدی بود که وقتی ورق می زدی بوی جوهر، هوای اتاق رو پر می کرد.

با این تفاوت که الان صفحه اول رنگی شده و چندتا عکس و تبلیغات رنگی هم توش پیدا میشه.

 

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۸
تگ ها :


مهمونی ماهی ها

... وقتی توی دریا با یه قلاب ماهیگیری واستادی و منتظری که یه ماهی شکار کنی، متوجه تماس نوک ماهی هایی میشی که دارن مدام به پاهات ضربه میزن و قلقلکت میدن.

اون لحظه نمی دونی که چیکار باید بکنی؟ پاهاتو جابجا کنی و اونا رو بخوارونی یا تحمل کنی و از بازی ماهی ها با پاهات لذت ببری؟ همزمان متوجه میشی که ماهی هایی که چند متر جلوتر، طعمه ای که به نوک قلاب واسه شکارشون زدی رو تا تهش خوردن و یجورایی تو رو سرکار گذاشتن....

همونجا بود که تصمیم گرفتم که قلاب رو کنار بذارم. از اون همه اون طعمه هایی که واسه شکار ماهی ها آورده بودم یه مهمونی مفصل ترتیب دادم و همراه اونا با امواج آروم آب شناور شدم.

بهترین تصمیم رو گرفتم و  در کنار اون ماهی ها، از غوطه وری در دریا حسابی لذت بردم. لذتی که قابل مقایسه با انتظار واسه شکارشون نبود.

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٦
تگ ها :


طرح حمایت از کانون خانواده!!!

 

آخه بابا یکی بیاد جلوی این خانومهای طرفدار طرح حمایت از خانواده توی مجلس رو بگیره و بهشون یادآوری کنه که هدف اصلی این قانون (که احتمال زیاد هم قانون بشه)‌واسه قانونمد کردند ازدواج دوم و ... آقایونه نه خانوما!!! آخه به تو چه که بعضی آقایون با یه زن سیر نمیشن!؟ اصلا خود شماها جنبه این قانون رو دارین!؟

خیلی دلم می خواد حس و حال شوهر این خانم نماینده که توی مجلس، از این طرح اینجوری با صدای بلند و رسا حمایت می کنه رو بدونم.

 

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٥
تگ ها :


غیبت طولانی

بعد از مدت زمان خیلی طولانی به این محیط دوست داشتنی قدیمی ام اومدم. به خودم قول داده بودم که دیگه اینجا نیام مگر اینکه بخوام مثل قدیما، منظم و مرتب بروزش کنم.

یادش بخیر اون وقتها. دنبال سوژه بودم که اینجا رو بروز کنم. فکرشم نمی کردم که اونقدر درگیر سوژه های مختلف زندگی بشم که که ندونم و نتونم از تک تکشون بنویسم. حس اون ماهی شکارچی رو دارم که وقتی به یه دسته ماهی جلوش قرار داره، نمیدونه کدومشونو واسه غذاش انتخاب کنه...

امسال تندتر از همیشه به نیمه هاش داره میرسه. ٨٩ رو با استرس آیلتس شروع کردم . با خوشحالی موفقیت توی امتحان، جون تازه گرفتم. همزمان درگیر قرارداد کار و تغییرات کاری شدم. بعد نوبت صاحب خونه و اجاره خونه شد. پدر و مادرم که همیشه یه پای درگیریهای ذهنی ام بودن. با وعده بچه، فعلا آرومشون کردم و به حل بغیه ماجراهای زندگی و تغییر سرگرمم.

 امیدوارم که این همه فشار و استرسی که باهاشون درگیرم، ارزششو داشته باشه. خدا یه صبری به شریک این اوضاع من بده که منه سگ رو تا اینجا تحمل کرده. 

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٥
تگ ها :


3..3...3

.

بازم سه ماه سوم سال و ماه سومش و روز سومش داره میرسه و من همچنان مثل بچگی ها واسه اینکه امشبم چطور خواهد بود و چی بهم برسه، استرس دارم و قلبم یکم تندتر میزنه.

بعد مدتها حس کردم که باید یه چند کلمه توی اینجا بنویسم.

.

 

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢
تگ ها :


آقای ما!

 .

او با فامیل رابطه خوبی داشت. فامیل او را دوست داشت. تا اینکه بهار شد و گل و بلبل به صحرا و چمن آمد. او و عده ای از فامیل شاد و شکر گذار از آمدن بهار بودند ولی عده ای دیگر با نگرانی، آرام نشسته بودند. هوا آنچنان که آنها می گفتند، خوب و بهاری نبود.

.

او بعضی اوقات کت و شلوار می پوشید و در اداره ای کار می کرد. که ناگهان ورق برگشت. انسانهای شاد، شادتر شدند و انگار در بهار خود، به سرعت شکوفا شدند. عده ای از فامیل با او گرمتر و عده ای دیگر از او دور و دورتر شدند. آنها ترجیح دادند که به خاطر خود و فرزندانشان، رابطه محدودتری با او داشته باشند. بعضی ها می گفتند که او به شدت نورانی شده و هاله ای از نور را همراه و همسایه با او می دانستند. اما عده ای هم او را در هاله ای ازابهام می دیدند...

.

تا اینکه فصل اول – بهار – با تمام فراز و نشیب هایش، تمام شد و تابستان بارور فرا رسید. او و بقیه همراهانش، خرسند از گذراندن بهار، آغاز تابستان را جشن گرفتند. انتهای بهار، روزهای سختی بود. او می گفت که باید علفهای هرز را از ریشه بکنیم تا نهال ها قوت بگیرند و رشد کنند. در چشمانش می شد فهمید که از باد و طوفان، ترسیده.

.

دیگر فامیل تمایل چندانی به حفظ رابطه و صمیمیت نداشت. هر دو طرف نگران بودند. یکی از گرمای سوزان تابستان و آن یکی از بادهای ناگهانی و زودرس بودن پائیز. او و فامیل منتظر بودند. او عاشق انتظار بود ولی از اینکه عده ای در فامیل، صبرشان لبریز شده، هم خوشحال بود و هم حسابی ترسیده بود. گاه گاه لب و لوچه ای می آمد و با نگاه خاص خودش، زیر چشمی اوضاع را برانداز می کرد.

.

بعضی ها امیدوار، بعضی ها هم دلشوره داشتند. ولی حالا دیگر تقریبا همه فامیل نگران بودند.

.

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۳
تگ ها :


ثبت رکورد در گینس

.

به نظر می رسه که رقابت در کسب مقام درغگوترین انسان در اردوی اصلاح طلبان، بالا گرفته. هم اکنون بین ابطحی و عطریانفر رقابت تنگاتگی وجود داره. پیش بینی میشه که در روزهای آینده و با ورود افراد صاحبنام این طیف به گود مسابقات، شاهد رکوردشکنی منحصر به فردی باشیم.

این دوره از مسابقات، به لحاظ کیفی و کمی از سطح بسیار بالایی برخوردار است و مردم زیادی هم از این برنامه استقبال کرده اند. همچنین مسئولین کتاب ثبت رکورد گینس، به شدت اخبار این حادثه تاریخی رو دنبال میکنه!

.

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۱
تگ ها :


بد مستی!

.

مستی هم عالمی داره. مخصوصا اگه مست قدرت باشی!

 

پ.ن. ١. نخوردیم نون گندم ولی میتونیم ببینیم دست مردم!

پ.ن. ٢. مستی هم درد اونو دیگه دوا نمیکنه...

.

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٦
تگ ها :


سر خوشی

.

پیروزی!

وقتی کارشناس صدای آمریکا دلش به این خوشه که بعضیا به موسوی میگن:

پرزیدنت موسوی!

.

 

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٠
تگ ها :


زرد آبی سبز سفید قرمز

.

سرشار از حس ناامیدی شدم. مبهوت جمعه و شنبه ای هستم که هیچ سنخیتی با هم نداشت.

بازی تلخی بود و از اینکه در این بازی نقش یک عروسک و یا سیاهی لشکر را را ایفا کردم، واقعا متاسفم. این شاعبه در اکثر جوانان ایجاد شده که تمام مناظره ها، شرکت کنندگان در مناظره و حتی افرادی که در مناظره قربانی شدند، بازی گردانان این انتخابات بودند.

هیچ وقت نیروی انتظامی را اینقدر صبور و خویشتن دار ندیده بودیم. زودتر باید می فهمیدیم که در چه مسیری گام برمی داریم و آب به آسیاب چه کسی می ریزیم.

 سرشار از خوشی رشد دموکراسی در ایران شده بودم و نفهمیدم که فضای بازی که به این سرعت فراهم شده، به همین سرعت نیز از دست می رود.

شرمنده کسانی هستم که  آنها را به شرکت در انتخابات تشویق کردم. و شرمنده خودم هستم که وقت پر ارزشم را در راهی صرف کردم که پایانش را قبلا تجربه کرده بودم.

.

 

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٤
تگ ها :